شخصیت عجیبی داشت و هر کس که برای بار اول با او برخورد می کرد به این امر پی می برد مثل دیوانه ها آرام و قرار نداشت و اغلب دوستان و آشنایانش او را دیوانه می پنداشتند . وقتی هم که دلیلش را جویا می شدی دلایل قانع کننده زیادی داشتند . یکی از آشنایانش این چنین دلایل خود را برایم بیان می کند : آقای محترم ببینید ایشان اکثر ویژگی های لازم را جهت پیشرفت در جامعه ی ما دارند فرزند شهید و حافظ قرآن که هستند از معتبرترین دانشگاه های کشور(کارشناسی دانشگاه شریف و کارشناسی ارشد دانشگاه تهران) و آن هم در بهترین رشته (مهندسی نرم افزار کامپیوتر) فارغ التحصیل شده اند و الان هم که استاد و هیئت علمی دانشگاه هستند و اگر کمی عقل داشت می توانست مهمترین و بزرگترین پستها را تصاحب کند خیلی ها را می شناسم که فقط با داشتن یکی از ویژگیهای ایشان و باکمی زرنگی ( بعدها فهمیدم که منظورش دورویی و ظاهرسازی می باشد) توانسته اند به جاهای بالاتری برسند و بهترین زندگی ها را داشته باشند در حالیکه ایشان حتی نتوانسته اند از تسهیلات مسکن بنیاد شهید استفاده کنند.
هرچه بیشتر در مورد شخصیتش می شنیدم حس کنجکاوییم تحریکم می کرد که بیشتر برایش نزدیک شوم و این دیوانه زمان را بهتر بشناسم . پس نزدیکش شدم.
هنوز خیلی بچه بود که پدرش جانش را در راه دفاع از آرمانهای عدالت خواهانه ملتش تقدیم کرد و وصیت نمود که بعد از شهادتش فرزندانش نگذارند این سلاح او لحظه ای بر زمین بیفتد و برای فداکاری در راه ملت و اسلام از هیچ تلاشی فرو گذاری ننمایند.
بنابراین خیلی زود با قرآن و نهج البلاغه انس گرفت و در کنار آنها آثار دکتر شریعتی را مطالعه نمود تا احکام اسلام راستین را فرا گیرد .
ماهی سیا ه کوچولوی صمد بهرنگی در او تاثیر عمیقی گذاشت به طوری که روزها پس از مطالعه آن به ماهی سیاه کوچولو شدن فکر می کرد و بنابراین آنرا چندین بار دیگر مطالعه کرد .
با این افکار بود که وارد دانشگاه صنعتی شریف تهران گردید. زندگی در شهر هفتادودو ملت حقایق زیادی را برایش روشن ساخت برای اولین بار می توانست با ملیتهای ایرانی از نزدیک آشنا شود و با آنها در یک خوابگاه زندگی کند بنابراین فرصتی بود که وجه اشتراک و تفاوت آنها با خود را بشناسد .
نخستین بار مجبور بود سئوالات و مشکلات درسی را به زبان فارسی از استاد بپرسد . دلهره ی عجیبی داشت قبل از سئوال چندین بار آنرا در ذهنش مرور می کرد با این همه باز می ترسید نتواند آنطور که باید و شاید سئوال را جمع و جور کند و با خنده و تمسخر دیگران مواجه شود پس برای اولین بار نبود که از خیر سئوال کردن می گذشت ولی می دید که چگونه همکلاسیهای فارس زبانش چطور و به چه آسانی مشکلات درسی را با استاد مطرح می کنند وجواب می شنوند .
وضع در خارج دانشگاه بدتر از داخل بود روزی نبود که جوکهای توهین آمیز در مورد ملتش نشنود و وقتی هم که جواب می داد متهم به تعصب بیجا می گردید وجواب قانع کننده ای نداشت که بدهد. جو آنقدر سنگین شده بود که کم کم داشت از هرچه ترک و آذربایجانی بود بدش می آمد و بدنبال راهی بود که از این مخمصه نجات پیدا کند . ساده ترین راه را یکی از همشهری هایش که چندین سال بود که در تهران ساکن شده بود نشانش داد و گفت : "باید تعصب را کنار بگذاری و سعی کنی خودت را شبیه آنها کنی و مثل آنها لباس بپوشی و صحبت کنی و اگر هم کسی خواست توهینی نسبت به تورکها بکند برایش بخندی و چندین جوک و توهین در مورد هرچه تورک و آذربایجانی هست نثارش کنی ".
انکار هویت و شیبه سازی خود به دیگران کار ساده یی نبود شاید برای دیگران امر آسانی باشد ولی برای او که با چراهای کوبنده عمو صمد بزرگ شده بود و می خواست در برابر هر پدیده ای علت یابی کند و مثل ماهی سیاه کوچولو برای رسیدن به دریا وبهتر شنا ختن محیطش با تمامی موانع از مرغ ماهیخوار گرفته تا مرغ سقا و از تنهایی گرفته تا عمق تاریکی با تمامی وجود بجنگد هرچند جانش را در راه این شناخت از دست بدهد کار آسانی نبود .بنابراین همچنانکه دردرس ریاضی آموخته بود در مورد تاریخ و فرهنگ ملتش مانند دکارت شک نمود و اینکه آیا این زندگی شوم شایسته ملت ترک آذربایجانی هست ؟
بنابراین ابتدا سراغ تاریخ ملتش رفت و اینکه از کجا آمده اند و چه پیشینه ای دارند . ولی پیدا کردن کتاب تاریخ بی غرض کار آسانی نبود در این راه با آثار پرفسور ذهتابی آشنا شد و تاریخ تمدن چندین هزار ساله ی ترکان از اقوام کاسی،ماننایی ، مادی ،کاسپی ،آلبانِی ، ساکا و هون گرفته تا خزرها ،بلغارها ،سلجوق ها و اوغوزها را شناخت . وبا تمدن آنان آشنا شد . ولی سئوالی ذهنش را مشغول کرده بود وآن اینکه درحالیکه ما ترکان چنین تاریخ تمدن درخشانی داریم چرا در کتب درسی و برنامه های تلویزیونی ما را ترکان بیابان گرد و وحشی خطاب می کنند؟ هنوز به این سئوال خود پاسخ مناسبی نیافته بود که خواست به سراغ زندگی بزرگان تاریخ اش برود.
و از قهرمانان تارخ ملتش ابتدا سراغ بابک خرمدین رفت زیرا دیدگاههای مختلفی در موردش وجود داشت عده ای معدودی او را کافر و ... می دانستند و عده ای کثیری وی را به عنوان قهرمان ملی قبول داشتند. به سراغ کتابهای معتبر رفت همه آنها که تا چند سال پیش منتشر شده بودند بابک را سدی در مقابل خلفای اسلام که بنام اسلام می خواستند سایر ملتها را استعمار کنند معرفی کرده بودند ازجمله نظر دکتر شریعتی برایش محترم بود ایشان در کتاب معروف "بازگشت به خویشتن " در تمجید مبارزات بابک می نویسد :"... و از میان اینان تنها مردی که ، هم از میان توده برخاسته بود و هم در نبردش صمیمی و معتقد و رشید بود ، بابک بود که به دست همین قهرمانان ملی ساخت علمای ملی اخیر قربانی خلیفه شد ..." .پس بابک بی شک قهرمان ملی می باشد پس مسئله ی کافر و ... بابک از کجا نشات می گیرد .
هان یافتم آنان که چنین می اندیشند یا می خواهند حقیقتی را انکار کنند و خود را به تجاهل می زنند و یا اینکه هنوز فرق ملیت و ایدلوژی را نمی دانند پس هنوز متوجه نشده اند که بابک قهرمان ملی ماست نه قهرمان مذهبی ما . آری ما چه گوارا ، گاندی ،ماندلا و گاریبالدی . ... را به خاطر مذهب و ایدولوژی که داشتند نمی ستاییم بلکه هر کدام از این انسانهای بزرگ توانسته اند با مبارزات خویش ملتی را از زیر ظلم وستم و استعمار بیگانگان نجات دهند و شخصیت ملی برای ملتشان به ارمغان بیاورند .پس باید نتیجه بگیریم بی شک بابک هم یکی از این بزرگان تاریخ و از پرچمداران آزادی می باشد . پس اینان که در دیار بابک او را نفی می کنند بی شک هدف و منظوری دارند . این شک او زمانی به یقین تبدیل شد که در مورد حوادث مشروطه و قهرمانان آن دست به مطالعه زد. بهترین منبع " تاریخ مشروطه " اثر احمد کسروی بود .
هرچه بیشتر درباره تاریخ مشروطه مطالعه می کرد بیشتر مجذوب قهرمانان آن به ویژه ستارخان و باقرخان می شد واحساس غرور تمام وجودش را می گرفت بنابراین تصمیم گرفت جهت ادای دین هم که شده به زیارت مزار آنان برود ولی نمی دانست به کجا باید برود بنابراین از خیلی ها سئوال کرد هر کس جوابی میداد متحیر و دیوانه شده بود لابد فکر می کرد مزار چنین قهرمانانی که صد سال پیش با فداکاریهای خود توانسته اند چراغ مشروطه و آزادی خواهی را روشن نگه دارند باید خیلی شناخته شده باشد نه اینکه هیچ کس در مورد آن چیزی نداند . در آن حال و هوا پیرمردی به کمکش آمد و چنین گفت : ببین پسرم در زمان شاه (منظورش حکومت محمدرضا شاه ) که من جهت کارگری از آذربایجان به تهران آمده بودم محل کارو سکونت مان شهر ری بود من برای نماز عشاء و شام به حرم شاه عبدالعظیم می رفتم در حیاط طوبی قبری بود که ارتفاع آن از سایر قبور حدود یک متر بلندتر بود بنابراین توجه ام رابه خود جلب کرد نزدیکش شدم وبا کمال تعجم دیدم قبر ستارخان است . آنقدر ذوق زده شده بود که ندانست چگونه از پیرمرد تشکر کرده است از آنجا مستقیم به طرف حرم شاه عبدالعظیم راه افتاد در حالیکه فراموش کرده بود که بعد از ظهر امتحان میان ترم دارد یکی دو ساعت طول کشید تا به محوطه حرم برسد در حالیکه الان دیگر ظهر شده بود و نور خورشید مستقیما به صورتش می زد وارد حیاطی که پیرمرد سراغش را داده بود شد ولی آنجا قبر متمایزی نیافت با این حال جستجو را ادامه داد اما پس از کلی جستجو کم کم نا امید گشت از فرط خستگی در گوشه ای در کنار دیوار نشست در حالیکه چشمانش به دنبال گم شده اش می گشت پیرمردی را دید که آمد و در کنارش نشست با احترام " یا الله " گفت و به فکر فرو رفت در حالیکه در درون آرام قرار نداشت آخه بابا پیرمرد خیلی با اطمینان می گفت که قبر ستارخان در این حیاط است پس کو ؟ ناگهان مثل دیوانه ها فریاد زد "باید پیدایش کنم " پیرمرد که در کنارش نشسته بود از این نعره ی او ترسید و گفت جوان می توانم کمکت کنم به من بگو آیا چیزی گم کرده ای ، ساعتی ،پولی ،کیفی و یا چیزی ؟ گفت نه حاج آقا من هویتم را گم کرده ام .پیرمرد گفت من که سردرنمی آورم چی میگی . گفت حاج آقا ولش کن عذر می خواهم ولی آیا شما می دانید قبر ستارخان کجاست آخه به من نشانی این محوطه را داده بودند. پیرمرد گفت والله من خانه ام نزدیک حرم است بیش از بیست سال است که اکثر روزها جهت نماز و زیارت به اینجا می آیم ولی متوجه قبر ستارخان نشده ام و نمدانم کجاست .
پیرمرد بعد از لحظهای مکث مثل اینکه چیزی یادش بیاید با دست پاچگی جایی را نشان داد و گفت " پسرم الان چیزی یادم آمد پارسال اواسط پاییز بود که یه عده از هم ولایتی هایتون که اکثرأ جوان بودند تو اون محوطه جمع شده و مراسم گرفته بودند و شعارهایی هم سر می دادند خیلی ها متوجه حضور آنها شدند و به آنها پیوستند من هم نزدیک شدم ولی چون ترکی صحبت می کردند زیا متوجه نشدم که چی می گویند ولی در دست اکثرشان عکس ستارخان بود همچنین هیجان خاصی بین زوار مخصوصا همشهریهایتان بوجود آمده بود مسئولین حرم که حول شده بودند چون می دیدند نمی توانند آنها را پراکنده کنند بنابراین صدای بلندگوها را زیاد کردند تا صدای آنها را کسی نشنود. الان که فکر می کنم احتمال می دهم آنجا قبر ستار خان باشد " . با تمام وجود از جا برخواست و به آنجایی که پیرمرد نشانش داده بود رفت و با دقت هرچه تمامتر قبرها را یک پس از دیگری نگاه کرد تا اینکه چشمش بر قبری افتاد که رویش نوشته شده بود : ستارخان قرا داغی قهرمان مشروطه ی ایران: آنچه می دید برایش قابل هضم نبود بیچاره حق داشت هر کس هم که دلاوریها و فداکاریهای ستارخان را می خواند نمی توانست قبول کند که قبر ستارخان این چنین مورد بی مهری مسئولین قرار گیرد .
در راه بازگشت مدام به آن چیزهایی که امروز اتفاق افتاده بود فکر می کرد به حرفهای پیرمرد که گفته بود " مسئولین حرم چون دیدند زوارآذربایجانی با شنیدن حرف های آنها به آنان پیوستند صدای بلندگو ها را بلند کردند تا مانع از رسیدن صدای آنان به گوش سایرن شوند" متمرکز شده بود که حادثه ای از واقعه ی عاشورا به ذهنش خطور کرد . زمانی که در روز عآشورا طبق سنت قوم عرب امام حسین(ع) خواست رجز بخواند و خود را معرفی کند فرمانده لشکر یزید به وحشت افتاد و ترسید اگر لشکریان صدای حق ایشان را بشنوند احتمال اینکه به ایشان به گروند وجود دارد پس به افراد طبل زن دستور داد که طبلها را بزنید تا صدای امام حسین را لشکر نشنوند .
دیگر یقین پیدا کرده بود که یک عده ای به عمد می خواهند تمامی افتخارات و دلاوری های ملتش را نابود کنند . اما این برای او پایان راه نبود بلکه آغاز راهی بود که می خواست شروع کند.
توسط یکی از دوستانش متوجه شد که در دانشگاه بچه های ترک تصمیم دارند زبان ترکی را آموزش ببیند و با یکی از اساتید زبان ترکی صحبت کرده اند که به آنها خواندن ونوشتن به زبان مادری را یاد بدهد. بنابراین با اشتیاق تمام در کلاس حاضر شد توانست خواندن و نوشتن به زبان ترکی را یاد بگیرد . پس از یاد گیری زبان مادری تحقیق وسیعی را در مورد آن انجام داد آن چیزی که پیدا کرد بیشتر دیوانه کننده بود وآن اینکه زبان مادریش یکی از قانونمندترین زبانهای دنیاست و فولکلورش بی همتاست و باز طبق معمول سئوالات تکراری در ذهنش رژه می رفتند .
خوب حالا که ما دارای چنین پیشینه تاریخی درخشان هستیم و چنین زبان قانونمندی داریم چرا نمی گذارند ملت ما با این میراث گرانقدر آشنا بشود و آن را هر چه بیشتر شکوفا سازد و و بجای آن در راه نابودی و برعکس جلوه دادن آن هستند ؟
روزها و ماه ها به این مسئله فکر می کرد تا اینکه یک روز که در کنار کتابخانه اش ایستاده بود کتاب " بازگشت " دکتر شریعتی توجه اش را جلب کرد و برداشت آن را ورقی بزند که ناگهان بیادش آمد که موضوع این کتاب در مورد آسیمیلاسیون و بی هویتی و چگونگی بازگشت به فرهنگ خویشتن می باشد بنابرایت هرچند که آن کتاب را در نوجوانی خوانده بود ولی دوباره با حوصله هرچه تمامتر آنرا مطالعه کرد و هرچه بیشتر می خواند به جواب سئوالش نزدیکتر می شد تا اینکه با این سطور مواجه شد :
"استعمار تجربه کرده بود که تا ملتی برای خود شخصیت قائل است نفوذ در او ساده نیست . فرهنگ وتاریخ در یک ملت شخصیت و تعصب ایجاد می کند وناچار برای رسوخ در او باید او را از تاریخش برید ، با فرهنگش بیگانه کرد و در این صورت وی که خود را پوک ، فاقد اصالت ، بی ریشه و شخصیت زده احساس می کند ، ناچار خود را ، آگاه و ناآگاه ، به اروپائی (استعمارگر.م) که در این حالت در چشم او به یک اصالت انسانی مطلق و صاحب فرهنگ و ارزش های معنوی ایده آل و کمال مطلق بدل شده است نزدیک می کند ،شیفتهء او می شود و بیزار از خویش و با تظاهر به خصوصیات اروپائی ( استعمارگر.م) و تشبه به شخصیت وی، فقدان خصوصیات اصیل و فقر و خلأ شخصیت خویش را جبران می کند.
این یک اصل روانشناسی مسلمی است که فرد بی شخصیت و بی اصالت ، نوکرمآب و بی مایه ، همواره با تقرب و تظاهر و تقلید ، کمبود خویش را روحأ ، تامین می کند و با نفی و انکار و تحقیر خویش و هرچه به خویش منسوب است و فرار از هرچه او را یاد خود و گذشتهء می آورد و تشبه به دیگری ، شخصیت تازه و صفات و ارزشهای تازه ای می جوید . استعمار اروپائی با کشف این اصل علمی روانشناسی ، کوشید تا ملتهائی را که صاحب تاریخ عمیق و فرهنگ غنی یی بودند ، به لطائف الحلیل علمی و جامعه شناسی بسیار پیچیده و هوشیارانه ای خالی از محتوا کند و پس از آنکه نسل نو نوار وشسته رفته ای ، بریده از گذشته و بیگانه با فرهنگ و دور از خویش ساخت ، که هیچ چیز در خود نمی یافت و نمی شناخت به مسخ و تحقیر تاریخ و فرهنگ و همهء ارزشهای معنوی و سنتی او پرداخت و چون وی با آنها آشنا نبود ، آن را سخت باور کرد . و چون استعمار به این مقصود رسید برای ورود و تسلط و غارت خویش ،و اسارت او دیگر کاری نداشت زیرا او با نفرت و کینه ای خارق العاده به ویران کردن هرچه بیشتر خود و تحقیر مذهب و اخلاق و اصالتهای دگرگون شده ی خویش کوشید و با اشتیاق و اصرار فراوانی خود را به دامن اروپائی افکند و حتی به بیزاری از خویش و کتمان پیوند فرهنگی و قومی و تاریخی خود و توسل به خصوصیات اروپائی و تسلیم به ارزشهائی که استعمار می کوشید بر او تحمیل کند ، تظاهر کرد .
وی که از طرف استعمارگر ، فرهنگ و شخصیتش نفی می شد خود را ، با تشبه به استعمارگر ، در پناه او گرفت تا از هجوم او درامان بماند. ... چه کودک ، هنگامی که از سوی مادر مورد حمله قرار می گیرد ،برای مقابلهء با آن به خود او پناهنده می شود و خود را در دامن او می افکند .
... این است که استعمار، به خصوص در جامعه هائی که دارای تمدن تاریخی غنی و ریشه داری بودند ،
نخستین کاری که کرد ، نسل حاضر را از تاریخش قطع کرد و چنان در این کار موفق شد که مردم متجدد این جامعه ها با گذشته ی خویش دیگر تماسی نداشتند و آنرا نمی شناختند و از آن جز یک قدمت کهنه و منحط و مبهمی نمی فهمیدند ..."
شاندل می گوید : " یکی از مشخصات متمدن که او را از وحشی و بدوی متمایز می سازد داشتن وجدان تاریخی و معرفت و عشق به تاریخ است . "
حال دیگر جواب معما را پیدا کرده بود ومی دانست که چرا قوم فارس تاریخش را انکار می کند و چرا نمی گذارد به زبان مادریش بخواند و بنویسد و چرا آنهمه توهین در قالب جوک و برنامه های تلویزیونی و رادیوئی در مورد ملتش بیان می کند و چرا با تضعیف اقتصاد آذربایجان موجب مهاجرت بیشمار آنان به مناطق فارس نشین می شود .حالا خوب دریافته بود که مسئله تبعیض نیست بلکه هدف نابودی تاریخ و فرهنگ آذربایجان وتبدیل آن به مستعمره ی فارسستان است .
حال که پس از کلی مطالعه و سردرگمی توانسته بود سر و ته قضیه را بشناسد اساسی ترین سئوال را با خودش مطرح کرد . حال چه باید کرد ؟
مطمئن بود اگر ملتش نیز مثل خودش آگاهی کافی در مورد این قضیه پیدا کنند با روحیه ی ظلم ستیزی که دارند زیر بار مستعمره بودن نخواهند رفت و هرگز نخواهند خواست که دست به انکار هویت خود بزنند و خود را شبیه (آسمیله) آنان کنند پس باید کاری کرد تا آنان نیز پی به این واقعیت ببرند در این راه لازم است ملتمان را با تاریخ و فرهنگ و زبان مادریمان آشنا سازیم .
بنابراین با دوستانی که مثل خودشان بودند و خود را ملتچی می نامیدند و خیلی وقت پیش این کار را شروع کرده بودند به آنها پیوست . و جهت معرفی چهره های درخشان ملت آذربایجان مانند ستارخان ، باقرخان ،صفرخان و از همه مهمتر بابک خرمدین بزرگداشتهایی بر پا کردند که با استقبال بی نظیر مردم آذربایجان مواجه گردیدند و باعث شدند تا ملت با هویت خود آشنا شوند . شئونیزم فارس که سالها و با صرف هزینه های کلان توانسته بود ملت آذربایجان را از تاریخ و هویت خود ببرد به وحشت افتاد و بنا بدلایل واهی و با استفاده از زورمانع از برگزاری کلیه ی این بزرگداشتها گردید . ولی اینان عقب ننشستند و در هر مکان و زمانی مطالبات به حق ملتشان را خواستار شدند واوج این خواسته ها اوایل خرداد سا 1385 در شهرهای آذربایجان بود .
سومین سالروز حماسه خرداد ملت آذربایجان فرا رسیده بود دراین فکر بود که چگونه یاد و خاطره ی آن روز ها را می توان زنده کرد و مطالبات به حق ملتشان را دوباره خواستار شوند . مصادف با همان روز قراربود برنامه ورزش صبحگاهی در ائل گلی تبریز به صورت پخش مستقیم از شبکه سوم و با حضور خانواده های ورزش دوست تبریزی انجام گیرد . بنابراین به همراه همسر شیرزنش خانم سیما دیدار به آنجا رفتند. و در فرصت مناسب بدون ترس و واهمه به بلندایی رفت ودر آنجا خواستار تحصیل به زبان مادری شد که با شعارهای " یاشاسین آذربایجان" حاضرین تشویق شد . ولی مأمورین که به وحشت افتاده بودند مانع از صحبت های به حق ایشان شدند و خواستند که ایشان را دستگیر نمایند ولی ایشان با اینکه از هر طرف توسط مأمورین محاصره شده بودند درمقابل آنها مقاومت می کردندو با هرچه در توان داشتند فریاد می زدند " تورک دیلنده مدرسه " تورک دیلنده ....


آری هنوز بیش از چهل روز است که در بازداشت به سر می برد هرچند که پس از مدتی همسر وفادرش نیز در بازداشتگاه به وی پیوسته است . ولی یک چیز دیگر برای من اثبات شده است و آن اینکه همچنان که دوستان و آشنایانش قبل از آشنایی بنده با ایشان گفته بودند علیرضا دیوانه ای بیش نیست .منتها دیوانه آذربایجان و ملت غیورش .
هرچه بیشتر در مورد شخصیتش می شنیدم حس کنجکاوییم تحریکم می کرد که بیشتر برایش نزدیک شوم و این دیوانه زمان را بهتر بشناسم . پس نزدیکش شدم.
هنوز خیلی بچه بود که پدرش جانش را در راه دفاع از آرمانهای عدالت خواهانه ملتش تقدیم کرد و وصیت نمود که بعد از شهادتش فرزندانش نگذارند این سلاح او لحظه ای بر زمین بیفتد و برای فداکاری در راه ملت و اسلام از هیچ تلاشی فرو گذاری ننمایند.
بنابراین خیلی زود با قرآن و نهج البلاغه انس گرفت و در کنار آنها آثار دکتر شریعتی را مطالعه نمود تا احکام اسلام راستین را فرا گیرد .
ماهی سیا ه کوچولوی صمد بهرنگی در او تاثیر عمیقی گذاشت به طوری که روزها پس از مطالعه آن به ماهی سیاه کوچولو شدن فکر می کرد و بنابراین آنرا چندین بار دیگر مطالعه کرد .
با این افکار بود که وارد دانشگاه صنعتی شریف تهران گردید. زندگی در شهر هفتادودو ملت حقایق زیادی را برایش روشن ساخت برای اولین بار می توانست با ملیتهای ایرانی از نزدیک آشنا شود و با آنها در یک خوابگاه زندگی کند بنابراین فرصتی بود که وجه اشتراک و تفاوت آنها با خود را بشناسد .
نخستین بار مجبور بود سئوالات و مشکلات درسی را به زبان فارسی از استاد بپرسد . دلهره ی عجیبی داشت قبل از سئوال چندین بار آنرا در ذهنش مرور می کرد با این همه باز می ترسید نتواند آنطور که باید و شاید سئوال را جمع و جور کند و با خنده و تمسخر دیگران مواجه شود پس برای اولین بار نبود که از خیر سئوال کردن می گذشت ولی می دید که چگونه همکلاسیهای فارس زبانش چطور و به چه آسانی مشکلات درسی را با استاد مطرح می کنند وجواب می شنوند .
وضع در خارج دانشگاه بدتر از داخل بود روزی نبود که جوکهای توهین آمیز در مورد ملتش نشنود و وقتی هم که جواب می داد متهم به تعصب بیجا می گردید وجواب قانع کننده ای نداشت که بدهد. جو آنقدر سنگین شده بود که کم کم داشت از هرچه ترک و آذربایجانی بود بدش می آمد و بدنبال راهی بود که از این مخمصه نجات پیدا کند . ساده ترین راه را یکی از همشهری هایش که چندین سال بود که در تهران ساکن شده بود نشانش داد و گفت : "باید تعصب را کنار بگذاری و سعی کنی خودت را شبیه آنها کنی و مثل آنها لباس بپوشی و صحبت کنی و اگر هم کسی خواست توهینی نسبت به تورکها بکند برایش بخندی و چندین جوک و توهین در مورد هرچه تورک و آذربایجانی هست نثارش کنی ".
انکار هویت و شیبه سازی خود به دیگران کار ساده یی نبود شاید برای دیگران امر آسانی باشد ولی برای او که با چراهای کوبنده عمو صمد بزرگ شده بود و می خواست در برابر هر پدیده ای علت یابی کند و مثل ماهی سیاه کوچولو برای رسیدن به دریا وبهتر شنا ختن محیطش با تمامی موانع از مرغ ماهیخوار گرفته تا مرغ سقا و از تنهایی گرفته تا عمق تاریکی با تمامی وجود بجنگد هرچند جانش را در راه این شناخت از دست بدهد کار آسانی نبود .بنابراین همچنانکه دردرس ریاضی آموخته بود در مورد تاریخ و فرهنگ ملتش مانند دکارت شک نمود و اینکه آیا این زندگی شوم شایسته ملت ترک آذربایجانی هست ؟
بنابراین ابتدا سراغ تاریخ ملتش رفت و اینکه از کجا آمده اند و چه پیشینه ای دارند . ولی پیدا کردن کتاب تاریخ بی غرض کار آسانی نبود در این راه با آثار پرفسور ذهتابی آشنا شد و تاریخ تمدن چندین هزار ساله ی ترکان از اقوام کاسی،ماننایی ، مادی ،کاسپی ،آلبانِی ، ساکا و هون گرفته تا خزرها ،بلغارها ،سلجوق ها و اوغوزها را شناخت . وبا تمدن آنان آشنا شد . ولی سئوالی ذهنش را مشغول کرده بود وآن اینکه درحالیکه ما ترکان چنین تاریخ تمدن درخشانی داریم چرا در کتب درسی و برنامه های تلویزیونی ما را ترکان بیابان گرد و وحشی خطاب می کنند؟ هنوز به این سئوال خود پاسخ مناسبی نیافته بود که خواست به سراغ زندگی بزرگان تاریخ اش برود.
و از قهرمانان تارخ ملتش ابتدا سراغ بابک خرمدین رفت زیرا دیدگاههای مختلفی در موردش وجود داشت عده ای معدودی او را کافر و ... می دانستند و عده ای کثیری وی را به عنوان قهرمان ملی قبول داشتند. به سراغ کتابهای معتبر رفت همه آنها که تا چند سال پیش منتشر شده بودند بابک را سدی در مقابل خلفای اسلام که بنام اسلام می خواستند سایر ملتها را استعمار کنند معرفی کرده بودند ازجمله نظر دکتر شریعتی برایش محترم بود ایشان در کتاب معروف "بازگشت به خویشتن " در تمجید مبارزات بابک می نویسد :"... و از میان اینان تنها مردی که ، هم از میان توده برخاسته بود و هم در نبردش صمیمی و معتقد و رشید بود ، بابک بود که به دست همین قهرمانان ملی ساخت علمای ملی اخیر قربانی خلیفه شد ..." .پس بابک بی شک قهرمان ملی می باشد پس مسئله ی کافر و ... بابک از کجا نشات می گیرد .
هان یافتم آنان که چنین می اندیشند یا می خواهند حقیقتی را انکار کنند و خود را به تجاهل می زنند و یا اینکه هنوز فرق ملیت و ایدلوژی را نمی دانند پس هنوز متوجه نشده اند که بابک قهرمان ملی ماست نه قهرمان مذهبی ما . آری ما چه گوارا ، گاندی ،ماندلا و گاریبالدی . ... را به خاطر مذهب و ایدولوژی که داشتند نمی ستاییم بلکه هر کدام از این انسانهای بزرگ توانسته اند با مبارزات خویش ملتی را از زیر ظلم وستم و استعمار بیگانگان نجات دهند و شخصیت ملی برای ملتشان به ارمغان بیاورند .پس باید نتیجه بگیریم بی شک بابک هم یکی از این بزرگان تاریخ و از پرچمداران آزادی می باشد . پس اینان که در دیار بابک او را نفی می کنند بی شک هدف و منظوری دارند . این شک او زمانی به یقین تبدیل شد که در مورد حوادث مشروطه و قهرمانان آن دست به مطالعه زد. بهترین منبع " تاریخ مشروطه " اثر احمد کسروی بود .
هرچه بیشتر درباره تاریخ مشروطه مطالعه می کرد بیشتر مجذوب قهرمانان آن به ویژه ستارخان و باقرخان می شد واحساس غرور تمام وجودش را می گرفت بنابراین تصمیم گرفت جهت ادای دین هم که شده به زیارت مزار آنان برود ولی نمی دانست به کجا باید برود بنابراین از خیلی ها سئوال کرد هر کس جوابی میداد متحیر و دیوانه شده بود لابد فکر می کرد مزار چنین قهرمانانی که صد سال پیش با فداکاریهای خود توانسته اند چراغ مشروطه و آزادی خواهی را روشن نگه دارند باید خیلی شناخته شده باشد نه اینکه هیچ کس در مورد آن چیزی نداند . در آن حال و هوا پیرمردی به کمکش آمد و چنین گفت : ببین پسرم در زمان شاه (منظورش حکومت محمدرضا شاه ) که من جهت کارگری از آذربایجان به تهران آمده بودم محل کارو سکونت مان شهر ری بود من برای نماز عشاء و شام به حرم شاه عبدالعظیم می رفتم در حیاط طوبی قبری بود که ارتفاع آن از سایر قبور حدود یک متر بلندتر بود بنابراین توجه ام رابه خود جلب کرد نزدیکش شدم وبا کمال تعجم دیدم قبر ستارخان است . آنقدر ذوق زده شده بود که ندانست چگونه از پیرمرد تشکر کرده است از آنجا مستقیم به طرف حرم شاه عبدالعظیم راه افتاد در حالیکه فراموش کرده بود که بعد از ظهر امتحان میان ترم دارد یکی دو ساعت طول کشید تا به محوطه حرم برسد در حالیکه الان دیگر ظهر شده بود و نور خورشید مستقیما به صورتش می زد وارد حیاطی که پیرمرد سراغش را داده بود شد ولی آنجا قبر متمایزی نیافت با این حال جستجو را ادامه داد اما پس از کلی جستجو کم کم نا امید گشت از فرط خستگی در گوشه ای در کنار دیوار نشست در حالیکه چشمانش به دنبال گم شده اش می گشت پیرمردی را دید که آمد و در کنارش نشست با احترام " یا الله " گفت و به فکر فرو رفت در حالیکه در درون آرام قرار نداشت آخه بابا پیرمرد خیلی با اطمینان می گفت که قبر ستارخان در این حیاط است پس کو ؟ ناگهان مثل دیوانه ها فریاد زد "باید پیدایش کنم " پیرمرد که در کنارش نشسته بود از این نعره ی او ترسید و گفت جوان می توانم کمکت کنم به من بگو آیا چیزی گم کرده ای ، ساعتی ،پولی ،کیفی و یا چیزی ؟ گفت نه حاج آقا من هویتم را گم کرده ام .پیرمرد گفت من که سردرنمی آورم چی میگی . گفت حاج آقا ولش کن عذر می خواهم ولی آیا شما می دانید قبر ستارخان کجاست آخه به من نشانی این محوطه را داده بودند. پیرمرد گفت والله من خانه ام نزدیک حرم است بیش از بیست سال است که اکثر روزها جهت نماز و زیارت به اینجا می آیم ولی متوجه قبر ستارخان نشده ام و نمدانم کجاست .
پیرمرد بعد از لحظهای مکث مثل اینکه چیزی یادش بیاید با دست پاچگی جایی را نشان داد و گفت " پسرم الان چیزی یادم آمد پارسال اواسط پاییز بود که یه عده از هم ولایتی هایتون که اکثرأ جوان بودند تو اون محوطه جمع شده و مراسم گرفته بودند و شعارهایی هم سر می دادند خیلی ها متوجه حضور آنها شدند و به آنها پیوستند من هم نزدیک شدم ولی چون ترکی صحبت می کردند زیا متوجه نشدم که چی می گویند ولی در دست اکثرشان عکس ستارخان بود همچنین هیجان خاصی بین زوار مخصوصا همشهریهایتان بوجود آمده بود مسئولین حرم که حول شده بودند چون می دیدند نمی توانند آنها را پراکنده کنند بنابراین صدای بلندگوها را زیاد کردند تا صدای آنها را کسی نشنود. الان که فکر می کنم احتمال می دهم آنجا قبر ستار خان باشد " . با تمام وجود از جا برخواست و به آنجایی که پیرمرد نشانش داده بود رفت و با دقت هرچه تمامتر قبرها را یک پس از دیگری نگاه کرد تا اینکه چشمش بر قبری افتاد که رویش نوشته شده بود : ستارخان قرا داغی قهرمان مشروطه ی ایران: آنچه می دید برایش قابل هضم نبود بیچاره حق داشت هر کس هم که دلاوریها و فداکاریهای ستارخان را می خواند نمی توانست قبول کند که قبر ستارخان این چنین مورد بی مهری مسئولین قرار گیرد .
در راه بازگشت مدام به آن چیزهایی که امروز اتفاق افتاده بود فکر می کرد به حرفهای پیرمرد که گفته بود " مسئولین حرم چون دیدند زوارآذربایجانی با شنیدن حرف های آنها به آنان پیوستند صدای بلندگو ها را بلند کردند تا مانع از رسیدن صدای آنان به گوش سایرن شوند" متمرکز شده بود که حادثه ای از واقعه ی عاشورا به ذهنش خطور کرد . زمانی که در روز عآشورا طبق سنت قوم عرب امام حسین(ع) خواست رجز بخواند و خود را معرفی کند فرمانده لشکر یزید به وحشت افتاد و ترسید اگر لشکریان صدای حق ایشان را بشنوند احتمال اینکه به ایشان به گروند وجود دارد پس به افراد طبل زن دستور داد که طبلها را بزنید تا صدای امام حسین را لشکر نشنوند .
دیگر یقین پیدا کرده بود که یک عده ای به عمد می خواهند تمامی افتخارات و دلاوری های ملتش را نابود کنند . اما این برای او پایان راه نبود بلکه آغاز راهی بود که می خواست شروع کند.
توسط یکی از دوستانش متوجه شد که در دانشگاه بچه های ترک تصمیم دارند زبان ترکی را آموزش ببیند و با یکی از اساتید زبان ترکی صحبت کرده اند که به آنها خواندن ونوشتن به زبان مادری را یاد بدهد. بنابراین با اشتیاق تمام در کلاس حاضر شد توانست خواندن و نوشتن به زبان ترکی را یاد بگیرد . پس از یاد گیری زبان مادری تحقیق وسیعی را در مورد آن انجام داد آن چیزی که پیدا کرد بیشتر دیوانه کننده بود وآن اینکه زبان مادریش یکی از قانونمندترین زبانهای دنیاست و فولکلورش بی همتاست و باز طبق معمول سئوالات تکراری در ذهنش رژه می رفتند .
خوب حالا که ما دارای چنین پیشینه تاریخی درخشان هستیم و چنین زبان قانونمندی داریم چرا نمی گذارند ملت ما با این میراث گرانقدر آشنا بشود و آن را هر چه بیشتر شکوفا سازد و و بجای آن در راه نابودی و برعکس جلوه دادن آن هستند ؟
روزها و ماه ها به این مسئله فکر می کرد تا اینکه یک روز که در کنار کتابخانه اش ایستاده بود کتاب " بازگشت " دکتر شریعتی توجه اش را جلب کرد و برداشت آن را ورقی بزند که ناگهان بیادش آمد که موضوع این کتاب در مورد آسیمیلاسیون و بی هویتی و چگونگی بازگشت به فرهنگ خویشتن می باشد بنابرایت هرچند که آن کتاب را در نوجوانی خوانده بود ولی دوباره با حوصله هرچه تمامتر آنرا مطالعه کرد و هرچه بیشتر می خواند به جواب سئوالش نزدیکتر می شد تا اینکه با این سطور مواجه شد :
"استعمار تجربه کرده بود که تا ملتی برای خود شخصیت قائل است نفوذ در او ساده نیست . فرهنگ وتاریخ در یک ملت شخصیت و تعصب ایجاد می کند وناچار برای رسوخ در او باید او را از تاریخش برید ، با فرهنگش بیگانه کرد و در این صورت وی که خود را پوک ، فاقد اصالت ، بی ریشه و شخصیت زده احساس می کند ، ناچار خود را ، آگاه و ناآگاه ، به اروپائی (استعمارگر.م) که در این حالت در چشم او به یک اصالت انسانی مطلق و صاحب فرهنگ و ارزش های معنوی ایده آل و کمال مطلق بدل شده است نزدیک می کند ،شیفتهء او می شود و بیزار از خویش و با تظاهر به خصوصیات اروپائی ( استعمارگر.م) و تشبه به شخصیت وی، فقدان خصوصیات اصیل و فقر و خلأ شخصیت خویش را جبران می کند.
این یک اصل روانشناسی مسلمی است که فرد بی شخصیت و بی اصالت ، نوکرمآب و بی مایه ، همواره با تقرب و تظاهر و تقلید ، کمبود خویش را روحأ ، تامین می کند و با نفی و انکار و تحقیر خویش و هرچه به خویش منسوب است و فرار از هرچه او را یاد خود و گذشتهء می آورد و تشبه به دیگری ، شخصیت تازه و صفات و ارزشهای تازه ای می جوید . استعمار اروپائی با کشف این اصل علمی روانشناسی ، کوشید تا ملتهائی را که صاحب تاریخ عمیق و فرهنگ غنی یی بودند ، به لطائف الحلیل علمی و جامعه شناسی بسیار پیچیده و هوشیارانه ای خالی از محتوا کند و پس از آنکه نسل نو نوار وشسته رفته ای ، بریده از گذشته و بیگانه با فرهنگ و دور از خویش ساخت ، که هیچ چیز در خود نمی یافت و نمی شناخت به مسخ و تحقیر تاریخ و فرهنگ و همهء ارزشهای معنوی و سنتی او پرداخت و چون وی با آنها آشنا نبود ، آن را سخت باور کرد . و چون استعمار به این مقصود رسید برای ورود و تسلط و غارت خویش ،و اسارت او دیگر کاری نداشت زیرا او با نفرت و کینه ای خارق العاده به ویران کردن هرچه بیشتر خود و تحقیر مذهب و اخلاق و اصالتهای دگرگون شده ی خویش کوشید و با اشتیاق و اصرار فراوانی خود را به دامن اروپائی افکند و حتی به بیزاری از خویش و کتمان پیوند فرهنگی و قومی و تاریخی خود و توسل به خصوصیات اروپائی و تسلیم به ارزشهائی که استعمار می کوشید بر او تحمیل کند ، تظاهر کرد .
وی که از طرف استعمارگر ، فرهنگ و شخصیتش نفی می شد خود را ، با تشبه به استعمارگر ، در پناه او گرفت تا از هجوم او درامان بماند. ... چه کودک ، هنگامی که از سوی مادر مورد حمله قرار می گیرد ،برای مقابلهء با آن به خود او پناهنده می شود و خود را در دامن او می افکند .
... این است که استعمار، به خصوص در جامعه هائی که دارای تمدن تاریخی غنی و ریشه داری بودند ،
نخستین کاری که کرد ، نسل حاضر را از تاریخش قطع کرد و چنان در این کار موفق شد که مردم متجدد این جامعه ها با گذشته ی خویش دیگر تماسی نداشتند و آنرا نمی شناختند و از آن جز یک قدمت کهنه و منحط و مبهمی نمی فهمیدند ..."
شاندل می گوید : " یکی از مشخصات متمدن که او را از وحشی و بدوی متمایز می سازد داشتن وجدان تاریخی و معرفت و عشق به تاریخ است . "
حال دیگر جواب معما را پیدا کرده بود ومی دانست که چرا قوم فارس تاریخش را انکار می کند و چرا نمی گذارد به زبان مادریش بخواند و بنویسد و چرا آنهمه توهین در قالب جوک و برنامه های تلویزیونی و رادیوئی در مورد ملتش بیان می کند و چرا با تضعیف اقتصاد آذربایجان موجب مهاجرت بیشمار آنان به مناطق فارس نشین می شود .حالا خوب دریافته بود که مسئله تبعیض نیست بلکه هدف نابودی تاریخ و فرهنگ آذربایجان وتبدیل آن به مستعمره ی فارسستان است .
حال که پس از کلی مطالعه و سردرگمی توانسته بود سر و ته قضیه را بشناسد اساسی ترین سئوال را با خودش مطرح کرد . حال چه باید کرد ؟
مطمئن بود اگر ملتش نیز مثل خودش آگاهی کافی در مورد این قضیه پیدا کنند با روحیه ی ظلم ستیزی که دارند زیر بار مستعمره بودن نخواهند رفت و هرگز نخواهند خواست که دست به انکار هویت خود بزنند و خود را شبیه (آسمیله) آنان کنند پس باید کاری کرد تا آنان نیز پی به این واقعیت ببرند در این راه لازم است ملتمان را با تاریخ و فرهنگ و زبان مادریمان آشنا سازیم .
بنابراین با دوستانی که مثل خودشان بودند و خود را ملتچی می نامیدند و خیلی وقت پیش این کار را شروع کرده بودند به آنها پیوست . و جهت معرفی چهره های درخشان ملت آذربایجان مانند ستارخان ، باقرخان ،صفرخان و از همه مهمتر بابک خرمدین بزرگداشتهایی بر پا کردند که با استقبال بی نظیر مردم آذربایجان مواجه گردیدند و باعث شدند تا ملت با هویت خود آشنا شوند . شئونیزم فارس که سالها و با صرف هزینه های کلان توانسته بود ملت آذربایجان را از تاریخ و هویت خود ببرد به وحشت افتاد و بنا بدلایل واهی و با استفاده از زورمانع از برگزاری کلیه ی این بزرگداشتها گردید . ولی اینان عقب ننشستند و در هر مکان و زمانی مطالبات به حق ملتشان را خواستار شدند واوج این خواسته ها اوایل خرداد سا 1385 در شهرهای آذربایجان بود .
سومین سالروز حماسه خرداد ملت آذربایجان فرا رسیده بود دراین فکر بود که چگونه یاد و خاطره ی آن روز ها را می توان زنده کرد و مطالبات به حق ملتشان را دوباره خواستار شوند . مصادف با همان روز قراربود برنامه ورزش صبحگاهی در ائل گلی تبریز به صورت پخش مستقیم از شبکه سوم و با حضور خانواده های ورزش دوست تبریزی انجام گیرد . بنابراین به همراه همسر شیرزنش خانم سیما دیدار به آنجا رفتند. و در فرصت مناسب بدون ترس و واهمه به بلندایی رفت ودر آنجا خواستار تحصیل به زبان مادری شد که با شعارهای " یاشاسین آذربایجان" حاضرین تشویق شد . ولی مأمورین که به وحشت افتاده بودند مانع از صحبت های به حق ایشان شدند و خواستند که ایشان را دستگیر نمایند ولی ایشان با اینکه از هر طرف توسط مأمورین محاصره شده بودند درمقابل آنها مقاومت می کردندو با هرچه در توان داشتند فریاد می زدند " تورک دیلنده مدرسه " تورک دیلنده ....


آری هنوز بیش از چهل روز است که در بازداشت به سر می برد هرچند که پس از مدتی همسر وفادرش نیز در بازداشتگاه به وی پیوسته است . ولی یک چیز دیگر برای من اثبات شده است و آن اینکه همچنان که دوستان و آشنایانش قبل از آشنایی بنده با ایشان گفته بودند علیرضا دیوانه ای بیش نیست .منتها دیوانه آذربایجان و ملت غیورش .
به نظر من اگر ایشان ضد ایران هستند ، همان بهتر که دستگیر شدند . فرزند شهید یا حافظ قرآن بودن هم قضیه را متفاوت نمی کند .
ReplyDeleteاوجور اولماز کی ایراندا بیر نفر دیسین من ایرانی دییرم و اونی توتولماسین ، هر یره و هر مملکته او ممنوع دیر کی اوز مملکتینه خیانت السین
تا آنجا که من علیرضا فرشی را می شناسم. ایشان فردی فرهنگی می باشد. ضد هیچ مردمی نیست. تنها طرفدار احقاق حقوق انسانی و تحصیل به زبان مادری است. مخالفان ایران آن کسانی هستند که طرفدار حاکمیت فاشیسم و دیکتاتوری در این مملکت هستند. وگرنه دموکراسی و احترام به حقوق انسانی عمر ایران را افزایش می دهد.
ReplyDeleteعلیرضا فرشی هئچ زامان دئمه ییب من ایرانلی دئییرم. او تکجه دئییب تورک دیلینده مدرسه، ساتقین ایشی ایشه نییه قاتیسان
ReplyDeleteساتگین او دیر کی اوز وطنیننه ساتیر . ایرانین عومری دا اونا وابسته دییر کی بیر گروه ایرانا بیندیرسین یایوخ
ReplyDeleteفرد فرهنگی یک حرف است ، فرد ضد فرهنگی حرف دیگری است .
در ایران ، چندین شبکه رادیویی و تلویزیونی به زبانهای محلی برنامه اجرا می کنند و انتشار نشریات به زبان محلی هم تابع همان قانونی است که نشریات به زبان ملی تابع آن هستند .بنا بر این اگر تدریس به زبان محلی انجام نمی شود بخاطر این است که پیشینه نگارشی زبانهای محلی ( بغیر از عربی )قابل توجه نیست و سنت نگارشی وجود نداشته است . ایجاد حساسیت غیر عادی و ایجاد اختلاف بین ایرانیان عمل ضد ملی است و قابل توجیهه نیست .